کاف عزیز لطفا ادرس بلاگ خودت رو بذار.
خب حالا یکم غر بزنم.
امشب کلافگیم به حد اعلا رسیده. تمام روز برای ترجمه یه متن در تلاش بودم الان میبینم یک سومشو هم ترجمه نکردم و حتی مطمئن نیستم این بهترین راه باشه.
یه عالمه کار دارم. هی میدوم و هی میبینمم کمم. گاهی از نفس میافتم گاهیم تندتر میدوم.
این بین هر وقت به پدرم برمیخورم ذهنم آشفتهتر میشه و بیشتر کلافه میشم و بیشتر کم میارم.
دلم میخواد هزار سال گریه کنم. اونقدر که اشکهام همه جا رو پر کنه.
همکلاسیهام کمی خبیثن. با این چن تا دختر بیشتر نیستیم باز خودم رو میبینم که از جمع بیرون افتادم. یکی پشتشو کرده به من و با بقیه مشغول صحبتن. این اولین باره؟ نه! چون اولین بار نیس کم آوردم.
دلم آشوبه و خیلی احساس تنهایی میکنم. فکر میکنم گم کردن من رو. میخوام داد بزنم هی منم اینجا. بعد بقیه روشون رو به سمتم برگردونن و بگن گمت کرده بودیم...
اما من گم نشدم پیداام. یا زیادی توقع دارم به چشم بیام یا واقعا نادیده گرفته میشم.
این روزها دردهای معمولی یجورایی خجالتآوره. درد هممون مشترکه. اما خب زیادی تحت فشارم.
انقدر استرس داشتم که از وقتم بد استفاده کردم. حالا نمیدونم چه کنم. گاهی به سرم میزنه از رییس بخوام دو ماه بهم مرخصی بدون حقوق بده اخه چندان هم کارم سنگین و مهم نیس.
اما بعید میدونم تازه وقتی برگردم اوضاعم سختتر هم میشه.
حتی این سختیا رو پشت سر بذارم بازم روی خوشی و نمیبینم. باز از پدرم باید حرص بخورم. این زندگیه اخه؟ هر چی میدویی باز صد تا عقبی:(