شاید یه روزی کار خفنی انجام دادم...
امروز آخرین روز تعطیلات هست و بعدش یکم بدو بدو خواهم داشت. امروز تصمیم ندارم بیرون برم. دوست بچگیهام،همون که فهمیدم سالها فقط تظاهر میکرده از من خوشش میاد و درواقع تا حدی متنفر بوده ازم، هربار میبینتم میگه بریم بیرون باهم. من هم باهاش تماس گرفتم که این چند روز یه روزش رو باهم بیرون بریم. مشتاق نبود انگار. حس کردم مثل قبلا دلش میخواد ازم فرار کنه. پس چرا هربار منو میدید میگفت بریم ؟
بهرحال امروز از هیچکس توقعی ندارم. حتی بدم نمیاد پدرم هم ساعاتی خونه نباشه.
امروز منم و کتابهام.
یه کتاب صوتی رو تموم کردم توی یک روز! امروز کتاب میخونم و استراحت میکنم.
یکم نگران بودم همکلاسیهایی که خواهم داشت از من خوششون میاد یانه؟ من ازشون خوشم میاد یانه؟ ته دلم یکم دلم اکیپ میخواست که خب احمقانس به این راحتی اکیپ سالم و خفنی جور شه. زیاد نمیشه توقعی داشت. یه پروژه هم دستم مونده بود هنوز تکمیلش نکردم اما وقفهای که ایجاد شده بود فرصت خوبی بود تا تمرکزم رو روی کار بذارم. کمی کار هم برای فردا باید انجام بدم.
بنظر جذاب میاد.
ورزش و تغذیم فعلا توی آفسایده. درس و زبان هم که فعلا تعطیل کردم و این خوب نیس. اما کمکم همه کار میکنم.
امیدوارم سرکار پول خوبی بهم بدن و خیلی حقوقم کم نشه.