خب تنها بیرون رفتن واسم اونقدرا هم اسون نیس. هنذفری توی گوشم تند تند راه میرم مقصد باید مشخص باشه اگه نه زیادی مصمم راه میرم تا برسم به یه جایی. وقتی تنهام حالت سلانه سلانه و خوشگذرون راه رفتن رو ندارم. نمیتونم خوش بگذرونم فقط میدوام به یه جایی برسم. درست میشه. بالاخره درست میشه.
بعد از اون مسئلم با پدرم حل نشده اس.
اما خفیفتر شده. حس میکنم ریگی به کفشش هست و تا حدی میشه مطمئن بود چون گوشیش شبیه گاوصندوق حفظ میکنه و برا تعمیر ماشیم میره و بعد میگه کارش انجام نشده. در کل دلیلی نیس که عوض شه. هیچی تغییر نکرده جز اینکه مدتی زمان سپری شده.
اخیرا با هر کس کمی صمیمی شم،حس حماقت میکنم. حتی با پدر و مادرم نمیتونم بدون پشیمونی صمیمی شم. تنها استثنای ماجرا شاید الف باشه. اونهم رفتارم زیادی پرخاشگرانه و بیملاحظهاس اما برا اینکه به شرایط مسلطتر شم بنظرم جواب میده.
من شوق شبهای خیابون منتهی به دانشگاه رو دارم. درخت با زیبایی جلوهگری میکنن و چه نور روز و چه نورپردازی شب فضا رو چنان رمانتیک میکنه که دلم میخواد اینجا با الف آشنا شده بودم. اما با الف توی کوچه پس کوچههایی قرار میذاشتیم که هیچ چیز خاصی نداشت کاملا معمولی. اما کنارش حس خیلی خوبی داشتم. حسی که این آدم امنترین فرد دنیاست واسه من. اونقدر قشنگ بهم نگاه میکرد که حس میکردم من هم خودم رو بیشتر دوست دارم. نگاهش گرم بود. دلم برای اون نگاه تنگ شده. آخرین بار که دیدمش نگران سربازیش بود. خیلی فرق داشت با دوسه سال پیش. قدری محکمتر شده بود. نگاهش کمی سردتر بود و کمی غمگین. اما باز وقتی کنارم بود حس میکردم همین واسم کافیه از کل دنیا.
دلم واسش تنگ شده. مخصوصا واسه آدم روزها و سالهای پیش. آدمی که کمتر خیلی چیزها رو بروز میداد
دلم برای خودم هم تنگ شده. مخصوصا بخشی از خودم که شانس آشنایی باهاش رو نداشتم تا الآن و ناشناخته برای من باقی مونده