روز فوقالعادهایه و من ناراحتم. نور خورشید نارنجی و دلنواز از بین شاخه درختا میتابه به منی که قلبم سنگین شده.
دارم خودم رو آماده میکنم برا یه روز پر چالش که هر چی شد سرپا بمونم اما بخاطر زندگی خانوادگیم خسته و از پا افتادهام. پدری که راست و دروغش معلوم نیس. پدری که حتی آدمهای دور و نزدیک هم واسش مهم نیس. کسی که خیلی راحت به سمت هر کسی کشش داره و مادری که خودش زمینه ساز بعضی از این خیانتها شد. و در آخر هم کار خاصی نکرد. مادربزرگ پدربزرگی که داستانشون همینه. و من نگاه میکنم به همه اونها و غم من رو در آغوش میکشه.
چطور آدمهای دیگه میتونن بیتفاوت باشن؟ یا حداقل کمتر ناراحت بشن؟ من این آیتم رو ندارم انگار. شاید هم دارم عجله میکنم.
بهرحال دلم میخواد یقشون رو بگیرم و داد بزنم یعنی انقدر سخت بود؟
اما مگه من رابطه خوبی با الف دارم؟ گاهی اره گاهی نه اما رفته رفتهرابطمون کمتر خوب هست.
برای شروع روزی به این قشنگی زیادی غمگینم. حیف