حالا که به مقدار زیادی قدرت نیاز داشتم حسابی پنچر شدم. با مامانم یه دعوای درست و حسابی کردم. اما نکه حرفای مفید بزنم. در حدی که بگم موضوع عصبانیتم چیزی جز حرفا و رفتارهایی که فکر میکنه است.
واسم سخته بگم چون با کسایی که بابا باهاشون سعی داشت بریزه رو هم صمیمیه.
و نتیجه نهایی گند زدن به روز خوبش بود!
خوبه
یه چیزی ته دلم خنک میشه
اونهمه خودخواهی، اونهمه ندیدن احساسات من...
حداقل پایان بدی برا روز خوبش بودم.
اما غمگینم. خیلی هم حس تنهایی دارم. الف فعلا در دسترس نیست. دوستام ارتباط باهاشون راحت نیس. مادرم پر. پدرم دور.
دلم گرفته.
یادتون میاد میگفتم چطور قراره با اون آدما روبرو شم؟ یک سال و نیمگذشت هنوز واسم کابوسه دیدنشون. بخش زیادی از اقوام رو بریدم. آروم نیستم. فقط دلم میخواد به خودم دهنکجی کنم. که دیدی انقدر راحت نبود؟ فکر کردی بگذره اوکی میشی فکر کردی بری سرکار، تابستون بیاد، روزها بلند شن... همه چیز اونطور که خواستی پیش رفت اما نشد. مسئلت چیز دیگس.
واقعا دردم چیه؟ خیانت لعنتی چرا انقدر اذیتم میکنه؟ و در کنارش از مادرم بدم میاد که میتونه به زندگی عادی خودش برگرده. از پدرم بدم میاد که هنوز احتمال خیانت داره.
چراااااااا؟
و باز خواب قراره دستمو بگیره و این کابوس رو با کابوس دیگهای وقفه بندازه. و چی بهتر از این؟
به شدت کنجکاوم بدونم چرا این ماجرا آزارم میده؟