دارم فکر میکنم رفتن و ترک کردن چقدر مسیله عادیای بنظر میاد.
ترک خانواده، ترک پارتنر، ترک جامعه...
تعهد شاید کمکم داره رنگ میبازه و بنظرم اونقدر که باید بهش پرداخته نمیشه.
وقتی حرف از جدایی زدم به الف، هر دومون شوکه شدیم. انگار تازه تونستیم خوبیهای همدیگه رو ببینیم. جدیتم و که دید بنظرم کمی کوتاه اومد و سعی کردم نظرش رو درمورد کنترل کردن تغییر بده.
میدونم من هم درمورد حدو مرزهام جدی نبودم گاهی. مخصوصا سال گذشته وقتی بخاطر پدرم خیلی دچار اضطراب بودم یا حتی قبلتر. درمورد همه چیز توضیح میدادم سوال میکردم و نظر میخواستم. به جایی رسید که خودم نمیتونستم تصمیم بگیرم و ازش میپرسیدم و بعد دست به عمل میزدم.
نقش خودم رو بهتره بیاد داشته باشم.
نمیدونم بعدا درمورد کار چقدر میتونه جدی باشه. اما میدونم دلم میخواد دوستش داشته باشم.