هزار بار جدا شدنمون رو تصور کرده بودم بهش گفتم ممنون بخاطر همه روزهایی که پیشم بوده و براش ارزوهای خوب کردم انگار تا اونموقع جدایی واسمون غیرقابل فهمیدن بود. خیلی شوکه شد. ناراحت شد. و خب نمیفهمم چطور یه چیزی میتونه انقدر سخت باشه. ۱۰۰۰تا خوبی داره و شاید یه بدی که نتونم تحمل کنم. اونهم اینه که دلش میخواد تغییرم بده. نه به سمت چیز بدی فقط به سمتی که از خودم فاصله میگیرم. بهرحال خیلی زیاد دردناک بود و فعلا شاید به تاخیر بیوفته شاید هم هیچوقت لازم نشد از هم جدا شیم.
بعله میل زیادی به کنترل کردن داره. نه فقط کنترل کردن کنترل شدن اما تو مسیری که خودش از قبل تعیین کرده! هردو کنترل کردن هست هم خودش رو در آینده و هم فرد مقابلش رو. شباهتش با مادرم همینه. شاید مغزم اونو انتخاب کرده که رابطم با مادرم رو بازسازی کنه.
بهرحال منطقم میگه برو. دلم طاقت نداره.