یه پست از نشریه ترجمان دیدم؛ فقدان مبهم. قبلا هم درموردش گفته بودم اما امروز کمی بیشتر دقت کردم. بدون اینکه قبلا با چنین مسئلهای آشنا باشم، اون رو تجربه کردم! من رو کمی هیجانزده کرد.
۶ دستورالعمل نامتوالی برای تحمل سوگ(از اون دست سوگهایی که شخص نمرده یا جسدی درکار نیس مثل طلاق زوال عقل مهاجرت و...):
یافتن معنا در فقدان، غلبه بر میل خود برای کنترل مسئلهای که غیرقابل کنترل است، بازآفرینی هویت پس از فقدان، عادت کردن به احساسات ضد و نقیض، بازتعریف رابطه خود با هرکس یا هرآنچه از دست رفته است و یافتن امید نو.
نمیگم تو این زمینهها موفق عمل کردم اما باهاشون دست و پنجه نرم کردم. یکی از سختترین مرحلهها غلبه بر میل خودم برا کنترل پدرم بود! سکوت میکردم و خشم نشون میدادم، وضعیتمرو بحرانیتر نشون میدادم، احساس گناه میدادم... هرکاری میکردم که بتونم کنترل کنم. حتی دوبار به زور پیش روانشناس فرستادم که خب هیچکدوم هیچ اثری نداشت!
احساسات ضد و نقیض رو تونستم درک کنم و اولین بار بود که فهمیدم میتونم کسی رو دوست داشته باشم و ازش متنفر و خشمگین هم باشم.
و بعد مراحل دیگه رو هم تجربه کردم.
هنوز مفهوم درست و حسابی پیدا نکردم، یا امید محکم. حتی هویتم هنوز واسم شفاف نشده. اما همین که میفهمم اون ادمی که میشناختم هویت اصلی من نبود یا دیگه خطایی رو با شدت محکوم نمیکنم و همین که زندگی و آیندهام بیش از پیش واسم دغدغه ایجاد کرده همه نشون از به ثمر نشستن تلاشهام دارن.
این خیلی واسم هیجانانگیزه. فکر نمیکردم همشون یک چیز باشن، فکر میکردم مجموعهای از تلاشهای ناموفقیتآمیز هستن!