خداروشکر ی حالش خوبه و من هم وقتی میبینم حس خاصم بهش کمه حال خوبی دارم. احساس نشاط میکنم. الف اخیرا گاهی معترض میشه که باهاش بدرفتاری میکنم. شاید بخاطر ترس از تعهد باشه. یعنی میترسم رابطمون ادامه پیدا کنه. دلم میخواد بهمش بزنم و بعد سالهای سال از یاد نبرمش.
بهرحال قرار نیس این کارو انجام بدم. از طرفی بهترین دوستمه. و از طرفی خودش هم آدم جا زدن نیس. البته یکم اخیرا خسته میشه انگار.
خوبه که نمیذاره باهاش بدرفتاری شه.
گاهی از خوشحال بودن، امیدوار بودن، موفق بودن میترسم. با خودم میگم اگه قراره شکست بخورم هر چی زودتر بهتر. بعد شروع به سنگ انداختن تو کار خودم میکنم.
اما خب علاوه بر این تلاش میکنم. سعی میکنم محکم باشم و تا جایی که میتونم انرژی میذارم.
اینکه الف سعی میکنه کارها رو با حداقل انرژی انجام بده نگرانم میکنه