پدرم زیاد تحقیر میشه. از جانب دوست، اقوام، آشنا و... حتی خود من هم دوسال پیش خیلی تحقیرش میکردم. در اصل ضایع کردن اما بطوری که فرد بطور واضح معذب شه. بیشتر عمرم شاهد این مدل رفتارها بودم و اغلب بیشتر از پدرم اذیت میشدم. هرچند که اون سعی میکنه نشون نده اما توی دلش، توی ناخوداگاهش داستان فرق داره. کمی پیش فهمیدم خودم میل دارم خودم رو تحقیر کنم. از خودم چیزهایی میگم که به تحقیر خودم منجر شه. این مسئله رو درمورد پدرم هم میبینم. مسائلی رو حتی گاهی بوجود میاره که بقیه بهش بگن کثیفه، شلختس، بیتوجهه، غیرعادیه و...
معمولا هم موفقه! و گاهی اینطور نیس. گاهی نمیخواد از خودش انتقام بگیره. اونجور مواقع بنظر میاد یه کوه محکمه. گاهی فکر میکنم کاش با مادرم ازدواج نکرده بود. کاش با کسی ازدواج کرده بود که دوستش داشت. اما بنظرم زخمی که باعث خودتحقیری میشه، برمیگرده به قبل از ازدواجش حتی. درسته ازدواج با دختر خودشیفته و خودخواه روند این خودتحقیری رو شدت داده اما اصلش قبل از اینهاس و اصلا شاید دلیل ازدواجش هم همین باشه.شاید کسی رو انتخاب کرده که شخصیتش رو داغون کنه.
این موضوع واسه من ناراحتکنندهاس. مصمم میشم باورهام درمورد خودم رو اصلاح کنم و این دام رو از یاد نبرم.
شاید پدرم مرد بدی نبود. شاید حتی یکی از بهترین آدمهایی باشه که توی زندگیم اومدن. اما ببین چه وضعیتی داره! نه احترام نه محبت حتی از سمت خودش هم نداره.
میخوام ذهنم رو منعطفتر کنم. اجازه بدم بد بودن بعضی مسائل که واسم بدیهی هست رو کاهش بده. شاید الکی در پی معناام. اما بنظرم این نقش مهمی در به وجود اومدن یا از بین رفتن یه درد داره.