تو حال خودمم، دارم زندگیمو میکنم یهو میبینم پدرم گوشیش خاموشه و بعد روی دلم هزارتا غم آوار میشه. پدرم! هیچوقت آدم امنی نمیشه، هیچوقت نمیشه روش حساب کرد، هیچوقت راستگو و متعهد نمیشه. هیچوقت اشتاباهاتش رو گردن نمیگیره و صادق نمیشه. میدونم. اما قلبم هر بار فرو میریزه. هربار همه چیز متوقف میشه...
حداقل الآن میدونم دردها ربطی به مقصد و مسیر ندارن. هر لحظه میتونن تیر بشن و آدم رو از پا دربیارن. کاش میفهمیدم چکار کنم دلم نگیره. این روزا کمتر عصبانی میشم ازش. بیشتر غمگین میشم. اینم میگذره. مثل روزایی که گذشت.
انگار قراره چیزی رو بفهمم. منی که خیانت رو محکوم میکنم و از اون گریزانم شاید باید بهتر ببینم. آره حتما چیزی هست. مقاله بازسازی نمیخواستم طلاق میخواستم که توی سایت ترجمان میشه خوندش، بهم داره این ذهنیت رو میده.