دارم فکر میکنم شاید بخشی از منِ واقعی رو توی رقص پیدا کنم، بخشی در تلاش و بخشی در خواب. باز هم تکههایی از خودم گمشده باقی میمونه. اما فعلا بنظرم رقص نقطه الهامی باشه.
کارهایی که میخوام انجام بدم زیادن و تحرکم کم.
اشکال نداره. همین هم خوبه. یه مدت با هیچی نخواستن دست و پنجه نرم کردم باعث شده قدر خواستن رو بدونم.
شاید دارم کیف دنیا رو میکنم خبر ندارم؟ تو ذهنم رویا میبافم، دنبال خودم میگردم و سرنخ پیدا میکنم.
هنوز کارهای نسبتا زیادی هست که بخوام انجام بدم. پس زندگیم میتونه ادامه پیدا کنه. مهمترین پروژهام پیدا کردن خودم هست!
خودم رو ترک کردم و حالا باید بگردم. درست که فکر میکنم، مدتها بازیگری کردم که دوست داشته بشم. احتمالا خودم کمتر دوستداشتنی بوده، حداقل برای اکثریت اطرافیانم.
حالا بعد از ۱۰ سال میخوام برگردم. سفر هیجانانگیزیه.
شاید ظاهرا درونگرا باشم. بخشی از من خیلی هم برونگراس. ممکنه خودم مجموعهای از ضد و نقیضها باشه. گوش به دلم بسپارم.