توسط indigopetus
| شنبه یکم مرداد ۱۴۰۱ | 20:52
یه روز اگه کسی از دلگیر بودن غروب میگفت تعجب میکردم. میگفتم چطور اینهمه زیبایی میتونه تلخ باشه. الآن غروبها واسم معضل شده. حالا که باید آماده شم تا صبح فردا قوی باشم و کل روز رو دوباره با نهایت توانم پشت سر بذارم باز هم غروب دردناک هست. نبودن بابا، شکاف بین خودم و دوستام، اختلافم با الف، نگرنیهام... همه غروب رو غروبتر و شب رو شبتر میکنه.
به درجهای از عرفان رسیدم که نمیتونم آینده رو طوری پیش بینی کنم که خلاف هر چیزی که الان بهش باور دارم اتفاق نیوفته. میتونه جالب باشه میتونه هم انقدر گیجکننده باشه که انگیزهامو کم کنه.
چطور میتونه یه زمان از شبانهروز اینهمه دلگیر باشه؟