توسط indigopetus
| یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۱ | 19:12
خب دم پدرم گرم که کاری کرد که هیچ چیزیشو نمیتونم باور کنم. میگه میرم فلان جا برای فلان کار اما پیامی که فرستاده بود از ذهنم پاک نمیشه: "هروقت برنامه جور کردی من اوکیم"
هر وقت!
هر وقت...
قلبم شروع میکنه به سوختن.
این درد تموم نشد.
چرا آخه؟
چرا باید انقدر اذیت شم؟
دغدغههای زندگی خودم مگه بس نیس؟ اینکه کارهای کوچیک هم واسم انقدر سخته؟
باز خوبه آهنگ هست، نور خورشید هست. یکم وضع واسم قابل تحملتر میشه.
قلب دردناکم رو تسکین میدم. زخمهام رو در آغوش میکشم. و به هر شکلی شده ادامه میدم. امروز نمیخوام این درد بر من غلبه کنه...