رابطم با آقای الف مثل قبل شد . و خب احساساتم کم نیست بهش. خیلی دوست دارم زودتر ببینمش. باهم یه عالمه راه بریم. البته انقدر همه چیز گرون شده ، خوراکیای خوشمزه رو تا حدی باید قیدشو بزنیم.
من از رابطه طولانی میترسم. میترسم دیر بفهمم برا هم مناسب نیستیم. وقتی که یه بخش زیادی از زندگی همو تشکیل دادیم، موقعیت های دیگه رو رد کردیم، یه وقتی بفهمیم که حتی با جدا شدن باز ردش بمونه همیشه.
یکم هم میترسم که مناسب هم باشیم. اونوقت اختلافات رو باید حل کرد! این سخت تر از اینه که دمت رو بزاری رو کولت و بری. و سختی دیگش اینه که کاملا وفادار بمونی. سختی سوم جهیزیهاس!
از اون مدل دخترام که خیلی از این کلمه بدم میاد. اما خب حقیقته. چطور زندگی مشترک تشکیل بشه بدون وسایل؟
قیمتها که وحشتناکن، پدر و مادر من هم یه پول هایی پس انداز کردن اما شاید باهاش فقط بشه بشقاب خرید!
الآن خیلی زوده به جهیزیه فکر کردن اما حداقل پولش رو داشته باشم خوبه.
خودم کار کنم و اونقدر پولدار شم که علاوه بر خونه و ماشین یه عالمه هم پول داشته باشم.
یذره واسم سخته پولامو رو هم بزارم و ببینم خیلی آدمهای دیگه محتاج یه ذرشن!
احتمالا هیچوقت خیلی پولدار نشم.
چقدر خوشکل که جای خشم نسبت به پدرم یا نگرانی واسه مادرم، نگران زندگی خودمم😍
حتی فکرشو هم نمیکردم بیخیال اون قضیه بشم!
در اصل دلم نمیخواست کنار بیام چون دوست نداشتم واسه من هم پیش بیاد. فکر میکردم هرچقدر بدتر برخورد کنم به همه دنیا فهموندم که نباید به من خیانت کنن.
نکته سخت اینه که نمیشه یه ذره هم انتظار داشت چیزهای ناخوشایند پیش نیان و نکته سخت دیگش اینه که تو اغلب موارد باید مسائل حل بشن تا رابطه تموم .
بهرحال چطور میشه شوهر خیانت کار رو دوست داشت و کینه ای نداشت ازش؟