اقای الف باهام بحث کرد سر لباس ، من رو قانع کرد که لباسی که انتخاب کرده بودم چندان مناسب نبود. خودم هم زیاد اصراری نداشتم رو اون لباس ، حتی بیشتر انتخاب مامانم بود.
و بعد نظرم رو عوض کردم رو لباسی که آقای الف نظرش بود و مامانم هم باهاش موافق بود. اما از هردوشون عصبانیم.
از اینکه کاری انجام میدم که مورد تایید اونهاست، عصبی میشم.
این خشم واسم عجیبه.
بهرحال آقای الف با فهمیدن حس و حالم و اینکه باهاش سرد هم صحبت کردم ، خیلی شیک نوشت : اعصاب تو رو ندارم!
از شدت غمم نگم...
راحت هم نیستم با گریه کردن . آخه به مامانم بگم چرا گریه میکنم؟
امیدهام به زندگی در حال حاضر به صفر میل میکنه.
نه به مادر پدرم دلم خوشه ، نه آقای الف ، نه دوستام ...
حتی دلم به خودمم خوش نیست !
پر از ضعف!
دلم گرفته خیلی...