پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

مخروبه ای به نام من

توسط indigopetus | پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۰ | 13:38

اقای الف باهام بحث کرد سر لباس ، من رو قانع کرد که لباسی که انتخاب کرده بودم چندان مناسب نبود. خودم هم زیاد اصراری نداشتم رو اون لباس ، حتی بیشتر انتخاب مامانم بود.

و بعد نظرم رو عوض کردم رو لباسی که آقای الف نظرش بود و مامانم هم باهاش موافق بود. اما از هردوشون عصبانیم.

از اینکه کاری انجام میدم که مورد تایید اونهاست، عصبی میشم.

این خشم واسم عجیبه. 

بهرحال آقای الف با فهمیدن حس و حالم و اینکه باهاش سرد هم صحبت کردم ، خیلی شیک نوشت : اعصاب تو رو ندارم!

از شدت غمم نگم...

راحت هم نیستم با گریه کردن . آخه به مامانم بگم چرا گریه میکنم؟

امیدهام به زندگی در حال حاضر به صفر میل میکنه.

نه به مادر پدرم دلم خوشه ، نه آقای الف ، نه دوستام ...

حتی دلم به خودمم خوش نیست !

پر از ضعف!

دلم گرفته خیلی...

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .