پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

استرس و غروب

توسط indigopetus | سه شنبه بیستم مهر ۱۴۰۰ | 17:30

خب خیلی وقته از پدرم حرص نخوردم. الآن دیگه وقتشه

پدر بنده چن روزیه با دوستش رفته سفر . اره همون سفری که با ما بزور میاد و کلی از قبلش تا وقتی برسیم خونه بهانهگیری و دعوا راه میندازه !

مادرم انگار از پدرم طلاق عاطفی گرفته و حتی بهش زنگ هم نمیزنه و جالب اینجاست که پدرم هم زنگ نمیزنه!

فقط میدونم که زندست چون توی گروه هایی که عضوه پیام میزاره.

جونم واستون بگه حس میکنم این آرامش قبل از طوفانه .

و چن تا سناریوی ناخوشایند تو ذهنم مرور میشه . مثلا یکیش اینه که همسر دوست بابا به مامان زنگ بزنه و بگه اون دونفر ازدواج دیگه ای داشتن یا به هرصورتی تعهد ازدواج اولشونو به شدت شکستن.

اینم از موضاعاتیه که بهم ربط نداره .

اما مضطربم ، و این استرس و اضطراب به غروب پاییزی‌ای که زودتر داره اتفاق میوفته هم مرتبطه.

من استرس دارم . چرا پدرم یکم قابل پیش بینی و امن نیست؟🥺

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .