انگار حالم خوبه. هر از گاهی موج های خفیفی از دلتنگی، تردید، خشم، دوست داشتن رو تجربه میکنم. اما موج اصلی با غروب کردن خورشید ظاهر شد. غروب خورشید قبلا هم برام محرک اضطراب بود. بهرحال نمیخوام نگرانش باشم. خود عزیزم وقتی از خودش مراقبت میکنه احساس افتخار و ارامش و امنیت میکنه. اخیرا متوجه شدم که وقتی کسی باهام بدرفتاری میکنه در قدم اول خشم جای اینکه نسبت به اون ادم آزارگر شکل بگیره، نسبت به خودم شکل میگیره و من بابت هر رفتار اون آدم احساس شرم و گناه و خشم بیشتری پیدا میکنم و متاسفانه فلشش دقیقا به سمت خودم هست. اون دیت فاجعه نتیجه تمام عیار این مسئله بود. هر قدم من با خودم دشمن تر میشدم و طبیعتا آسیب پذیرتر نسبت به مهاجم بیرونی. انگار از درون دوپاره میشدم که در جنگ و تعارض بودن و این بی دفاع ترین ورژن خودم بود. یه بخش خشمگین و شاکی و بخشی گناهکار و شرمزده. و آزارگر روبروم و در حال پیشروی...
تراپیستم جلسه قبل خیلی باهام مهربون نبود. یه رب دیر رسیدم و جلسه طوری شروع شد که حس کردم دارم بازجویی میشم. ازم خواست بگم میخوام رو چی کار کنیم و چی از تراپیست میخوام و گفت من دنبال تاییدشم فقط. اومده بودم پیشش که باهام روی این کار کنیم که من مدام نخوام خودم و ثابت کنم، حقانیتم در حد یه انسان معمول رو بتونم باور کنم، اما اون هم انگار ازم خواست بهش ثابت کنم شایستگی تراپی شدن رو دارم. بهرحال نمیتونم مثل قبل هم درمورد خودم با هرکسی هم عقیده باشم. من حتی اگه دنبال تایید هم باشم، جای درستی و انتخاب کردم و در حد توانم تلاش میکنم و اگه بی خطا و بی نقص و ۱۰۰ بودم نه ادم بودم و نه اونجا حاضر میشدم. پس بیخیال هر کی من براش کافی نیستم.
میخوام قدم به قدم با خودم بهتر رفتار کنم. مهم نیس کی تو زندگیم میاد کی میره و کی چی میگه... مسیر مسیر برگشت من به خودمه و هدف اینه که یار خودم بشم. از این به بعد عاشق هر کی هم شدم اولین معشوقم باید خودم باشم.
کسی که عشق به خود رو درک نمیکنه شاید تا حالا با عواقب ترک خود روبرو نشده. بهرحال من سول هی تو سریال "مبارزه برای راهم" و دارم بازی میکنم و امیدوارم همونقدر محکم باشم.