پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

خود عزیزم

توسط indigopetus | چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵ | 23:11

این روزها خیلی خسته‌ام. ته گلوم درد بدی هست، هر از گاهی عطسه میکنم، بدنم کوفته‌اس... بنظر میاد سرما خوردم. شاید یکشنبه حسش کردم اما اصلا حاضر نشدم یه ذره هم قید کارهایی که تو برنامم بود و بزنم. من به این تن باید بیشتر بها بدم. همین تنی که وقتی مضطرب میشم تو خودش میپیچه، وقتی خوشحال میشم سبک میشه و میخواد به پرواز در بیاد، یا وقتی خشم و حس میکنم، انرژی و تو دستام و فکم حس میکنم... این تن از روان من جدا نیس. وقتی از اضطراب روده‌ام تحریک پذیر میشد، به خودم بد و بیراه میگفتم و بیشتر خودم و تحت فشار میذاشتم. حتی گاهی به شکمم با دست فشار میاوردم بلکه صدا نده. این تن دشمن من نیس. تنی که حتی انقدر هوشمنده که وقتی روانم زخمی بود و ریسک و نمیتونست اندازه بگیره، بهم هشدار میداد. میخوام بیشتر مراقب تنم باشم. از چ ناراحتم که به مرزهام اهمیت نمیده و باهام خوب رفتار نمیکنه. ولی چه اهمیتی داره؟ خودم هنوز تنم رو به رسمیت نشناختم. میذارم سردش بشه، گرمش بشه، گرسنه بمونه، گوارشش بد کار کنه، خسته و کوفته همچنان اینور اونور میکشمش و بهش استراحت نمیدم. وقتی بیماره، باز ازش کار میکشم. به علائمی که از خودش نشون میده بی توجهم و شاید بزرگترین گسلایتر خودم باشم. میخوام یواش یواش تمرین کنم. تنم و در آغوش بگیرم. مراقبش باشم، بهش برسم، اول سلامتی و بعد زیبایی... تن من اولین و آخرین خونه منه و حتی میشه گفت خود منه. حس جالبی دارم. ینفر میگفت عاشق خود بودن بی معنیه و فقط عشق رو میشه از شخص دیگه دریافت کرد. از نظر من اینطور نیس‌. هیچی جای هیچی و نمیگیره. اگه کسی به خودش حس نفرت و خشم داشته باشه، هرچقدر بهش عشق بورزی باز ظرف عشقش پر نمیشه. حتی گاهی نمیتونه عشق طرف مقابل و قبول کنه چون عمیقا باور نداره دوست داشتنیه. بهرحال میخوام بیشتر به خودم برگردم و خودم برا خودم خونه بشم.

کم کم موج های چ داره کوتاه تر میشه. وقتی کنارشم خیلی ذوق زده و حوشحال نیستم و وقتی ازش دورم خیلی مضطرب و بیقرار نیستم. با اینحال حتی هنوز هم دوستش دارم. سعی میکنم زیاد بهش فکر نکنم و فکر کردن و موکول میکنم به روز های آینده. احتمال مسده هر لحظه با کسی اوکی بشه ولی نه دست و پایی میزنم نه احساس سقوط میکنم. هنوزم حساسم به رها شدن ولی پاهام رو زمین داره محکم میشه. چه تو کارم چه تو زندگی شخصیم با تجربه یا از طریق دیگران خیلی چیزها یاد گرفتم، کاش ولی انقدر همراه با رنج نبود. بقیه حس میکنم براشون خیلی اسونتره همه چیز.

هعی چه میشه کرد؟

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .