<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پنهانی های واقعی من</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 28 Sep 2026 17:11:26 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>نذر</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1423</link>
<description>&quot;نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی تا در میکده شادان و غزل‌خوان بروم&quot; فقط من از عشق رها شم، فقط از این باتلاق بیرون بیام، دیگه تا مدت‌ها عشق و میبوسم میذارم کنار. حتی نمیذارم کسیم عاشقم بشه. فقط و فقط و فقط رفاقت. اون با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن و چشمک و شیطنت و همه رو میذارم کنار. میخوام از عشق یجوری فاصله بگیرم که اصلا یادم بره چه چیزها از سر گذروندم. دیشب به چ گفتم بود و نبودم برات فرقی هم داره؟ فوری گوشی و گذاشت کنار، ۶ دنگ حواسش و داد به من.</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2026 17:11:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1423</guid>
</item>
<item>
<title>نتیجه خیانت به خودم</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1422</link>
<description>الآن پیش میلادم از خودم میپرسم این بود؟ همین و میخواستی؟ خودت زنگ زدی، رفتی پیشش، کلاست و کنسل کردی که تمام مدت سرت تو گوشیت باشه؟ چی بدست آوردی؟ چی گیرت اومد؟ دیدم داره آیفون ۱۸ پرو آلبالویی سفارش میده. و من حتی پنیر صبحونم و هم خودم خریدم، بدون اینکه چیزی بهش بگم آروم رفتم و از سوپرمارکت نزدیک خونش خریدم. یه بغضی نشسته تو گلوم، یه غمی رو سینم. رهام نمیکنه. چه پیشش باشم چه دور. فرقی نداره. حال من حالا حالاها قرار نیس خوب بشه.</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2026 18:23:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1422</guid>
</item>
<item>
<title>بایست هرچند سخت</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1421</link>
<description>میخواستم فردا ببینم چ رو.دوروزه ندیدیم همدیگه رو. مرددم. چن ساعت که زنگ نمیزنه من فرومیپاشم. که ناحق هم نیس. ما تو رابطه‌ایم؟ نمیشه گفت. اگه بره با کس دیگه، خیانته؟ بازهم نمیشه گفت. همدیگه رو میبینیم بهم ابراز عشق میکنیم ولی امنیت و تعهدی در کار نیس. دوستش دارم، کنارش لحظات بینظیری و تجربه میکنم اما اینجا جاییه که باید بایستم. دارم چه هزینه‌ای میدم؟ ناامنی وجودم و داره خشک میکنه. و من هنوز همونیم که داره به رقص و آرایش و شیطنت علاقمند میشه.</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2026 11:05:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1421</guid>
</item>
<item>
<title>خواب آلودگی</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1420</link>
<description>چ یهو پیام داد. چن تا پیام که مثل موجی از شادی و آرامش بودن. من هم یه موج مشابه واسش فرستادم. قلبم یهو خوشحال شد. انرژیم زیادتر شد و حتی اشتهام هم بهتر شد. گفت بیا، نرفتم ولی حالم خوب شد. به همین راحتی میتونه من و آروم و شاد کنه و به همین راحتی به غم و اضطراب بکشونه. احساس گناه کردم از اینکه حالم انقد سریع با پیامهاش خوب شد. نباید به خودم سخت بگیرم. احساساتم که دست خودم نیس. الآن واقعا حالم خوبه و خوشحالم.</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2026 18:52:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1420</guid>
</item>
<item>
<title>پیچ یکی مونده به آخر</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1419</link>
<description>واسش نوشتم حرفامو. گفتم بعدش تلفنی حرف بزنیم. گفت از هوش مصنوعی کمک گرفتی؟ گفتم اره. گفت چرت و پرته. گفتم کجاش؟ گفت همش. و تلفنی هم حرف نزدیم. دارم سعی میکنم آروم باشم. بذارم غم و بیقراری در مقیاس کوچیک بیاد و بره. سعی میکنم اون فکرهایی که یهو قلبم و مچاله میکنه نداشته باشم. خیلی ملایم و اروم بیتفاوت به زندگی نگاه کنم. راستش موندم وقتی از چ گذر کردم، قلبی هم برام میمونه که یه روز خونه کس دیگه شه؟ انقد سخت گذشت بهم که میترسم دیگه هیچوقت عاشق نشم.</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2026 16:34:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1419</guid>
</item>
<item>
<title>تعبیرات وارونه</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1418</link>
<description>خیلی وقته چ رو باختم. روش گیرم هنوز چون رنگ پاشید به دنیای خاکستریم، دستم و گذاشتم تو دستش و از ناحیه امنم بیرون اومدم. اولین بار با جنسیتم کار اومدم، اولین بار بی دغدغه بودن و آرامش محض و چشیدم و این عشق برای من زیادی بزرگ و مهم شد. گره خورد به تروماها، خلأ ها و زخم های گذشته ام. رنج کشیدم اما دل نکندم. امروز صبح قرار بود برم که بتونه زندگیش و کنه، اما خودش نذاشت. برگشتم به تعلیق. همون جایی که نه رو زمینم نه تو آسمون.</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2026 12:08:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1418</guid>
</item>
<item>
<title>ایوب</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1417</link>
<description>امشب گریم قطع نمیشد. اول فشار و استرس کاری بود و عدم اطمینان از چ. بعد حتی ترس از دست دادن پدر و مادرم هم چنگ زد به سینم. اشک ها مثل دودی بودن که از آتیش دلم بلند شده بودن. قلبم میسوخت و چشمام خیس میشد. برا جلسه فردا پف چشمهام فاجعه بود ولی نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم. چ یبار ارومم کرد و تا دید بهش دلخوش کردم، اختلافمون و یادآوری کرد. بعد از اون کمتر اروم شدم از وجودش. بعدم سر شام رسیدیم به یه بن بست بزرگ.</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2026 20:21:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1417</guid>
</item>
<item>
<title>منتظر</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1416</link>
<description>بعد از چند روز مرخصی اجباری فردا باید برگردم سرکار، با یه جلسه خیلی بزرگ. اون جلسه برا من خیلی بزرگه. چون تجربش و نداشتم و نگرانم اشتباه کنم‌. هر چی بیشتر خودمو میشناسم، به یه کلاف سردرگم میرسم، هر نخی و میگیرم شل کنم، نخ دیگه سفت میشه...همه چیز بهم ربط داره و همه چیز از هم مستقله. از ترسم از اشتباه سرکار میگم میرسم به تیم بندی‌های توی خانوادم مخصوصا تو بچگی. الآن خوابیدم روی مبل. ضربان قلبم بالاس که از فشار پایینه.</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2026 14:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1416</guid>
</item>
<item>
<title>دوست داشتنی عجیب من</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1415</link>
<description>دیروز چ با خانواده بود. اونم انگار دلش هوامو کرده بود. اما بخاطر یه ساعت خواب و نیم ساعت دیر زنگ زدن، برنامش و طوری چید که تا شب ندیدیم همو. دائم سعی میکنم در دسترسش باشم که مبادا فرصت باهم بودنمون از بین بره، و همین باعث شد نه خودم و نه اون احترامی برا من قائل نشیم‌. دیشب با یکی از دوستام هماهنگ کردم. چن تا گزینه داشت. یه برنامه رو انتخاب کرد که بتونیم دوتایی بریم. یه مهمونی آدمهای پولدار که روی سقف یه آپارتمان برگزار میشد.</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2026 06:22:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1415</guid>
</item>
<item>
<title>خونه</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1414</link>
<description>دیشب چ گفت بیا و من رفتم. مهمون دعوت کرده بود. یه سری خوراکی خریده بود ولی مثلا میوه رو از قلم انداخته بود‌. من یهو در عرض نیم ساعت در جایگاه صاحبخونه قرار گرفتم. طوری که انگار اونجا خونه‌ام بود. غافل از اینکه حتی ۳ روز بود خود چ رو هم ندیده بودم. دلم میخواست خانم‌گری کنم، مثل همسر دوست دیگه‌اشون که دوبار رفته بودیم خونشون. خانمه به خودش رسیده بود، همه چی مرتب، غذاها آماده، خودش هم همراه بود هم مادر، هم همسر.</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2026 07:21:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1414</guid>
</item>
</channel>
</rss>
