<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پنهانی های واقعی من</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 04 Oct 2026 03:32:05 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>بهونه هاش</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1429</link>
<description>فاجعه اینجاست که من هنوز پیر نشدم، مریض نشدم، هنوز شاغل و مستقلم، هیکلم هنوز خوبه و حتی روحیه‌ام هم اوکیه. چ نمیتونه به نسخه خفن من هم وفا کنه. الآن بهانش اینه که تو من و گرسنه نگه داشتی. فردا میتونه این باشه که زیباییت کم شده، بدنت دیگه جذابیت قبل و نداره، برام وقت نمیذاری، حالت خرابه و گریه میکنی، بهم چسبیدی و حس خفگی میکنم.‌‌.. برا ادمی که میخواد تقصیراتش و گردن کس دیگه بندازه همینقدر بهانه های وقیحانه ای وجود داره.</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2026 03:32:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1429</guid>
</item>
<item>
<title>دژ</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1428</link>
<description>اینبار سقوط در کار نیس. من ریشه های محکمی تنیدم. حتی برنامه هم مشخصه. یک کلاش رقص دیگه و یک کلاس نقاشی ثبت نام میکنم. و باقی زمانم رو با دورهمی ها و جمع های جدید میگذرونم. و قلبم رو نوازش میکنم. تنم رو مرهم میذارم. آرایش میکنم، میرقصم، میدرخشم و دل... به کسی راحت نمیدم. آدمی که امروز هستم و دوست دارم. چ هنوز کنجکاو نشد تو لباس رقصم چه شکلی میشم. چیزی نگفتم، چن روز دست نگه داشتم و الآن استوریش کردم.</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2026 19:49:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1428</guid>
</item>
<item>
<title>خیانت کار عوضی</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1427</link>
<description>دلم میخواست برای عیادت مادر چ که میرم واسش یه شال گرم بخرم که ماه های پیش رو هم بتونه ازش استفاده کنه و هم یاد من باشه. علی رغم خستگی از خونه بیرون رفتم. پشت فرمون بودم که چ زنگ زد. گفت ازم شدیدا عصبانیه. ظهر دیدم لحن صداش سرده... گفت بخاطر مرز من عطش پیدا کرده و کارش به جایی رسیده که یه زن ۴۵ ساله سوار کرده. زنه بهش نخ داده شماره زنه رو گرفته و دلش خواسته با زنه رابطه داشته باشه و بعد فهمیده اون زن متاهله.</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2026 18:37:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1427</guid>
</item>
<item>
<title>از بقا به زندگی</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1426</link>
<description>قراره چن روز چ رو نبینم. مادرش مریض شده. نمیدونم چرا یه چیزایی این وسط شکرابه. مثل رابطه اش با مادرش و رابطه مادرش با من. وقتی فهمیده بودم داره ازدواج میکنه، به تراپیستم گفتم، گفت هر چی از دهنم در میاد بهش بگم و دیت رفتن و هم شروع کنم. افتضاح ترین توصیه ممکن. من تو شوک بودم. نه دیت برام ممکن بود و نه بد و بیراه گفتن دردی ازم دوا میکرد. بهرحال من هردو رو انجام دادم. دیت ها که ختم شد به تجاوز. و بدو بیراه هم اینطور پیش رفت که به چ یجورایی داشتم میگفتم هیچکس</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2026 18:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1426</guid>
</item>
<item>
<title>دل بسته به چ</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1425</link>
<description>دیروز چ گفت همو نمیبینیم. منم گفتم اوکی و برا خودم برنامه گذاشتم. البته نحوه گفتنش خیلی موثره. اگه حس امنیت کنم راحت زندگیم و میکنم ولی وقتی حس ناامنی میکنم مضطرب و فریز میشم. برا این قضیه باید یه کاری کنم. باید به سیستم عصبیم بفهمونم قرار نیس بمیری. بقات به خطر نیوفتاده و همه چی درست میشه، حتی شاید بهتر. دیروز رفتم تو یه جمع جدید. نیم ساعت دیرتر رسیدم. از کوچه های خلوت و باریک رد شدم و حسابی ترسیده بودم.</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2026 04:05:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1425</guid>
</item>
<item>
<title>رقص و رابطه</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1424</link>
<description>هر چی بیشتر رقص دونفره میبینم بیشتر به این نتیجه میریم که رابطه خوب مثل رقص دو نفره خوبه. فرقی نداره شدت رقص چقدر باشه مهم توازنه، هارمونی. ینفر نباید شدیدا بچرخه، توجه کنه، انرژی بذاره وقتی طرف مقابل سرد و کم انرژیه. هارمونی رقص بهم میریزه. چیزی که بیننده میبینه التماسه. یکی زیاد میچرخه، میدوه، زیاد توجه میکنه، ناآرومه و انگار طرف دیگه هر لحظه ممکنه صحنه رقص و ترک کنه. اضطراب و سردی به بیننده هم منتقل میشه.</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2026 13:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1424</guid>
</item>
<item>
<title>نذر</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1423</link>
<description>&quot;نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی تا در میکده شادان و غزل‌خوان بروم&quot; فقط من از عشق رها شم، فقط از این باتلاق بیرون بیام، دیگه تا مدت‌ها عشق و میبوسم میذارم کنار. حتی نمیذارم کسیم عاشقم بشه. فقط و فقط و فقط رفاقت. اون با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن و چشمک و شیطنت و همه رو میذارم کنار. میخوام از عشق یجوری فاصله بگیرم که اصلا یادم بره چه چیزها از سر گذروندم. دیشب به چ گفتم بود و نبودم برات فرقی هم داره؟ فوری گوشی و گذاشت کنار، ۶ دنگ حواسش و داد به من.</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2026 17:11:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1423</guid>
</item>
<item>
<title>نتیجه خیانت به خودم</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1422</link>
<description>الآن پیش میلادم از خودم میپرسم این بود؟ همین و میخواستی؟ خودت زنگ زدی، رفتی پیشش، کلاست و کنسل کردی که تمام مدت سرت تو گوشیت باشه؟ چی بدست آوردی؟ چی گیرت اومد؟ دیدم داره آیفون ۱۸ پرو آلبالویی سفارش میده. و من حتی پنیر صبحونم و هم خودم خریدم، بدون اینکه چیزی بهش بگم آروم رفتم و از سوپرمارکت نزدیک خونش خریدم. یه بغضی نشسته تو گلوم، یه غمی رو سینم. رهام نمیکنه. چه پیشش باشم چه دور. فرقی نداره. حال من حالا حالاها قرار نیس خوب بشه.</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2026 18:23:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1422</guid>
</item>
<item>
<title>بایست هرچند سخت</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1421</link>
<description>میخواستم فردا ببینم چ رو.دوروزه ندیدیم همدیگه رو. مرددم. چن ساعت که زنگ نمیزنه من فرومیپاشم. که ناحق هم نیس. ما تو رابطه‌ایم؟ نمیشه گفت. اگه بره با کس دیگه، خیانته؟ بازهم نمیشه گفت. همدیگه رو میبینیم بهم ابراز عشق میکنیم ولی امنیت و تعهدی در کار نیس. دوستش دارم، کنارش لحظات بینظیری و تجربه میکنم اما اینجا جاییه که باید بایستم. دارم چه هزینه‌ای میدم؟ ناامنی وجودم و داره خشک میکنه. و من هنوز همونیم که داره به رقص و آرایش و شیطنت علاقمند میشه.</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2026 11:05:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1421</guid>
</item>
<item>
<title>خواب آلودگی</title>
<link>https://indigopetus.blogfa.com/post/1420</link>
<description>چ یهو پیام داد. چن تا پیام که مثل موجی از شادی و آرامش بودن. من هم یه موج مشابه واسش فرستادم. قلبم یهو خوشحال شد. انرژیم زیادتر شد و حتی اشتهام هم بهتر شد. گفت بیا، نرفتم ولی حالم خوب شد. به همین راحتی میتونه من و آروم و شاد کنه و به همین راحتی به غم و اضطراب بکشونه. احساس گناه کردم از اینکه حالم انقد سریع با پیامهاش خوب شد. نباید به خودم سخت بگیرم. احساساتم که دست خودم نیس. الآن واقعا حالم خوبه و خوشحالم.</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2026 18:52:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>indigopetus</dc:creator>
<guid>indigopetus.blogfa.com/post/1420</guid>
</item>
</channel>
</rss>
